به نام تو
اي پناه قلبهاي بي پناه
اي اميد آسمان هاي غريب
اي دواي درد دل هاي اسير
اي عبور تو غروب آرزو
كوچه دل با تو زيبا ميشود
تو شفا بخش نگاه عاشقي
مهرباني نازنيني مثل عشق
با تمام شاپرك ها صادقي
الهي گل كند در آسمانها
خلوص غنچه سرخ دعا ها
مي شود
مي شود در جاده هاي آرزو
مثل بيد پاك مجنون تاب خورد
مي شود قويي غريب وتشنه بود
از لب درياچه دل آب خورد
مي شود يك شاخه گل را هديه داد
مي شود با خنده اي پايان گرفت
مي شود يك لكه ابر پاك بود
مي شود آبي شد و باران گرفت
پس بيا دنياي پاك قلب را
جايگاه رويش گلها كنيم
با نگاهي روح را رنگي زنيم
با تيسم خانه را زيبا كنيم
از تمام كينه ها عاري شويم
زخم يك پروانه را درمان كنيم
در كوير سينه ام جاري شويم
افسوس
افسوس كه عمرم همه بطلان به گذشت
روزم همه هيچ وشب هجران به گذشت
من خواب وزمان به تندي روز گذشت
ساعات همه عمر به خوابي بگذشت
من غرق خوشي بودمو غافل ز زمان
كين عمر همه به باده نوشي بگذشت
آماده به ره راه خطا رفتم من
زين خواب پريشان چو عمرم بگذشت
افسوس كه پژمردمو بر باد شدم
چون عمر گلي به يك نسيم بگذشت
اين عمر سراب است وبه آهي گذشت
خيال
به خيالم كه مرا ميخواهي
دوستم داشته و ميداري
به خيالم كه منم گوهر تو
همدم وهمره وهم مونس تو
به خيالم كه تو خورشيد مني
روشني بخش ره تار مني
به خيالم كه همه عمر مرا
سفت و محكم به بغل مي داري
به خيالم همه مقصود تويي
در جهان نيست و هست يار تويي
به خيالم گفتم كه خيالي نكند
كه تو يك عمر به برم ميماني
تب عشق زود فرو مي افتد
نغمه عشق ز پا مي افتد
بهونه
من براي زنده بودن
صد هزار بهونه دارم
واسه دیوونه بودن
هميشه حوصله دارم
به شقايقا مي گفتم
اينكه من يه قصه دارم
از تمام عمر رفته
يه دل رنجيده دارم
بغض من تو گلو مرد
وقتي از خوشبختي گفتي
اما امروز باورم شد
كه بهم دوروغ ميگفتي
نگي باز چه ساده هستي
سادگي نجابتم بود
همه صبوري ها هم
واسه باتو بودنم بود
بخدا دلم ديگه نيست
زير برگها جا گذاشتم
براي بودن با تو
آبرو گرو گذاشتم
هي به دل ندا مي دادم
كه صداش تو دل بمونه
نگيره سراغي از تو
واسه بودنت نميره
نه ديگه صلاح نديدم
كه تو رو به ياد بياره
دنبال بهونه بودم
تا دل و گرو بذارم
با خدا يه عهدي بستم
پاي عهدم نشستم
كه به احترام قلبم
ديگه اسمت رو نيارم
مناجات
خداوندا به حق یا کریمت
به حق ذات آن روح رحیمت
به حق اعظم واکرم علی ات
به حق مومنان ومومنینت
به حق راد مردان آن عزیزان
قسم به آن لب خونین مردان
به حق آن شهید کربلایت
به آیین فرشتگان پاکت
به آب و آسمان روح عظیمت
به حق چرخ افلاک زمینت
ترا قسم به پاکی رستگاری
به خوبی مهربانی رازداری
قسم بر کودکان وبی پناهان
به اشک بی گناهان ویتیمان
قسم بر اشک و آه دردمندان
قسم بر حسرت اشک مریضان
تو ما را از گناهان حفظ فرما
به حق عزت ولطف کریمت
هرگز
بی تو از عشق شنیدن هرگز
در تب عشق طپیدن هرگز
بی تو در میکده ماندن هرگز
جام عشق سر بکشیدن هرگز
لب به پیمانه زدن بی تو مبادا هرگز
با تو گفتن زغم رنج کشیدن هرگز
رعنا را نیست توان ماندن بی تو هرگز
دوریت کم شود و دوریت رویت هرگز
بی توام شادی وخنده هرگز
با توام دوری وهجران هرگز
بی تو من غم زده از عشق توام
با توام بستن چشمم هرگز
بی تو سر گشته و سر گردانم
با توام جنگ و ستیز هرگز
با تو بیمار همه روی توام
بی توام دلزده از عشق هرگز
من نگویم که مرا دوست بدار
عشق تو از دل من پاک نگردد هرگز
دغدغه
تو نمی دانستی
که تجلی همه مهر ووفائی
تو نمی دانستی
که نسیم سحری نام تورا میداند
همه نوری همه سبز
و دلم در پس هر خنده تورا میخواهد
تو نمی دانستی
که من اینجا بی توهمه دردم همه اشک
بخدا زنده نمانم بی تو
همه جا روی تورا میبینم
تو نمی دانستی
که من هر روز ب هر رویش گل یاد توام
وهنوزم تقسم نام تو را مینامد
ودلم دغدغه دیدن رویت دارد
چرا دل
مرا باز بچه میسازی چرا دل
چرا هی قصه میسازی چرا دل
مگر صبرم نمیبینی به ایام
صبوی صبر بشکستی چرا دل
دل ای دل بگفتم نازت به کردم
چرا با من نمیسازی چرا دل
دلادرناجوانمردی چه نابی
جوانمردی نمیدانی چرا دل
محدث خواندمت تکذیب کردی
حدیث عشق چرا نمیخوانی ای دل
دلا یک خط به طلانت کشیدم
کشیدی خط به طلانم چرا دل
نگفتی طاقت دردی ندارم
هزاران بار دردم دادی ای دل
به غفلت بازیت دادند و رفتی
نگفتی صاحبی داری تو ای دل
آیل صاحب دلان زهره غریب است
نمیخواهد دلی را همدم ای دل
آرزو
کاش دستی باشد که کمی دست مرا بفشارد
وزبانی که بگوید با من دوستم میدارد
وقت تنگ است و من میدانم آشنایی که بیاید با من
یا غریبی که به من با دو کلام صحبت از درد دل ما بکند
کاش دستی باشد که مرا یار بنماید آخر
و هوای کسی دیگر نکند ومرا در قفس مهر خودش مهر کند
کاش دستی باشد گرم و شیرین باشد
ومرا بهر خودم در یابد وبگوید با من
پیش من باش بمان تا ته ره
کاش دستی باشد که مرا یار بنماید آخر

